کسی مرا صدا میکند..
دست های باد را میگیرم..
از اینجا دور میشوم..
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess
چرا آغوشم را به رویت بستم؟
و
چرا فراموشم کردی انگار؟
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess
نفسم و که حبس بود..
با یه آرامش تلخی بیرون میفرستم و زیر لب میخونم:
تو خوشبختی!همین بسه برای من!
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess
هستم
و این بودن خودش یک درد است..
عمیق و وحشی!
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess
بغض خیسی تو گلوم داره
بالا و پایین میشه
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess
شاید و باید..
یا
شاید و باید و هرگز!
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess
هذیان میگویم..
هذیان هایی که بوی تورا میدهد..
"این درست نیست که وقتی کنار
تو هستم سیگارت و بین لب هات
پک بزنی..شاید چیز دیگه ای هم
بشه که باشه چون آیا پس؟"
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess
میخوابم
و حتی اگر بیدار باشم
چشم هایم را باز نخواهم کرد!
چرا فردایی باید بیاید که نباید؟؟
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess
رهسپار راه تو می شوم..
و اینگونه فانوس شب هایت را
دنبال میکنم..
انگار آمدن شیرین و
رفتن پر درد باشد..
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess
بوی ِ تو...
و این..
عطر تنت!
وحشی شدم!
+
نوشته شده در ساعت توسط unhollygoddess