پشیمون بود و...نخوندمش..
تا..
تا ..
امروز..
که خواستم باشه..
بازم باهام باشه..
بازش کردم..
خوندمش..
..
داغ..
اما من سردم٬یخ بستم...حالم خوب نیست..
تب من و..
خیسیِ هوس..
بوسه خداحافظی و ازت میگیرم.
برات دستی تکون میدم و میرم..
بغض..
بغض..
و یک دنیا حرف که در یک بغض کال خلاصه می شود
آخ که چه زیبا سوختم..
تو بخند!
من نگات کنم..
برایم چشمکی میزد که امیدی باشد ...
خاموش شد..
آرام خاموش شد..
اینجوری٬ که اون اصلا نمیفهمه که...!
چرا؟
خب آخه منم توقعم زیاده ..
چرا؟
حالا هرچی! حالا که اینطوری شده...
من چی کار ؟
چرا؟
کنم؟
چرا؟!
اَه!!
هروقت ..
هرجا..
درِ کمد و باز میکنم
قهقهه میزنم!
کمم..
واسه همین نمیشه!
وابسته تر می شوم..
چرا وا؟
چرا بسته؟
گریت بگیره؟