آسمان را که نمیشود جورِ دیگر نوشت
دریا را هم که نمیشود سر کشید..
پس شاید بشود جور دیگر دید!
آسمان باید موج داشته باشد و
دریا ستاره ها را در آغوش بگیرد
باید آموخت
در دریا اوج گرفت و در آسمان شنا کرد
این جالب نیست؟!
جورِ دیگر دیدن؟!
با تو تنهای تنها شدن..
سردی بوسه ها..
و هوس هایی که هم چون ناخن های عاجز در پی گشودن رااهی
کودکانه میگردند
عاشق بود..
عاشق کسی که
ابتدای هستیت را
به روزنه ای تنگ نمیفروشد!
یقین دارم وقتی بوسه آخر را میگیرم و رهایم میکند..
اشک هایم بی صدا تز از همیشه میچکد..
او هم تنهایم میکند...
اوو هم میرود...
یقین دارم
دلم میخواد بگم...رفته..ماله من نیست..
اما ته دلم به این خوشه..
خوشه که..
چرا اونا باید از من بپرسن تورو؟!
خیس از اشک..
عاشق میشوم...
بغضم که میریزد ته دلم..
تازه میفهمم ٬رفته بود
رفت..
گذشت...
دست هایم را بی هوا رها کرد..
اینکه هیچوقت کسایی و که دوست دارم٬بی پناه نبینم!
چیزی که خوودم هستم..٬خدا...
بغض دارم...
توی آغوشت جایی واسه منم هست؟!
با این درد ها قد کشیدم..
پس چرا..!
چرا هنوزم وقتی این صداهای لعنتی..توی خونه میپیچه!
نمیتونم بی تفاوت باشم..
چرا وقتی بهم میگن تو باعث ننگی٬نیشخند میزنم؟!
چرا؟!