روز به خون کشیدن آتش است...
زبانم را که میفهمی...؟!
من شکستم...تو شکست..
باشه باشه...اصلا تو راس میگی...بابا چرا میزنی..چشم الان میرم..وایسا دره گوشتو بیار..بیا جلوتر...
تو زندگیم از تو هم بدم میاد
توی دنیا فقط من و داره...
شخصیت قهرمان ماله تو بوده...همیشه..
میشه یه بار من بیام و تورو نجات بدم؟!
من هیچ وقت دوس نداشتم ملکه ی جوان باشم که توی قلعه دشمن اسیرم...
یه بار تو بشو شاهزاده اسیر...کمک دخترک فقیر که با کلتم میام و نجاتت میدم..!ها؟
صب ها بیدارم
فک کنم این یه کارم مثه آدمه
البته به شرط اینکه وسط روز مست نکنم و خونمون و اشتباهی نرم...
که پسر همسایه به خاطر گند کاریه تو از بابای جاکشش سیلی بخوره...
لا اقل برای قلب مامانه بدبختت خیلی خوبه
بزار بیچاره یه خورده مثه آدم نفس بکشه
بس که توی اون طویله سیگارای تخمی دود کردی...
یه چیزی تو مایه هایه دیروزه تخمی در میاد...
وقتی از خونه میزنم بیرون و میرم سمت مدرسه نکبتی
وقتی
از دمه خونه قدم هام و سریع بر میدارم
تا برسم سر نقطه ای که تو روی زمین کشیدی
بعد هم میشینم و مثه هر روز روی نقطه تف میندازم
بعد هم پا میشم
و قدم هارو انقدر آهسته بر میدارم
که دیرم بشه
بعد هم وقتی میرسم مدرسه
بوی سیگار بدم
و توی کلاس همه چپ چپ نگام کنن و
در گوشه هم بگن عقده ای...
اما اصلا مهم نیس...
میفهمی؟!
نمیدونم چرا حس میکنم دیگه تمامه سلول های مغرم داره می پکه..
فقط اینو میدونم که دلم نمیخواد مثه امین خودم و از بالای برج پرت کنم پایین