ناکس نمیدونم چیکار کرد ها اما تا آخر بازی همش دیگه برای اون جفت اومد...
از بس که جفت بازه...
شِت
بعدم کلی پنیر پیتزا ریختم روشون و دِ بخور...
آخراش بود که یادم افتاد من سس خیلی دوس داشتم...!
رفتم سس و اوردم ریختم روش بقیش و تا آخر فقط سس خالی خوردم.
حالا نمیدونم چرا ...اما من ت ن ه ا م
ت ن ه ا م
تنهام
تنها
تنهام
من تنهایی تنهام..
تنهام
تنها
بخوابم!
منتها کو جای خواب...میون و دل و غم و اشک که جای خواب نیس...
باید یه ذره صب کنم تا صبح شه یکم هوا روشن شه بعد که اینا گورشونو گم کردن منم بخوابم ...
ها؟!
وقتی خسته میشی از کارایه خودت
اونوقته که میزنی و خودت و میشکونی بعدشم وصیت میکنی
که بیان و خورده شیشه هات و جمع کنن..
یالا بیا

همینجام پیش گلایه...
من همین جام کناره لحظه های بی قراری توی شب
...
دوست داشتم خودم دیگه توی وبلاگ خودم بنویسم....
نه تو..
از این به بعد دیگه ننویس اینجا...
نمیدونم چرا شاید به خاطر اون سایه سیاه پشت چشامه یا اون روژ گونه قرمزه...شایدم برای لبای ورم کردم!...
حالا چرا فرار میکنی بیا ...نترس بابا...
اه...فاک...ببین این یکیم از دستمون پرید
..
من برم سراغ درس و مشقم سنگین ترم